تنهایی من

امید

خوش امدید



Omid


 خوش آمدید.

این وبلاگ فقط لحظات تنهایی شما عزیزان را ثبت می کند. هرچه می خواهد دلت تنگت بگو.

عین نظرات شما را مکتوب در وبلاگ درج می کنیم. آزادی کامل در بیان نظرات وجود دارد.

اگر نمی خواهید حرف هاتون منعکس بشه خصوصیش کنید.

راستی من تمام نظرات را پس از خواندن پاک می کنم دوست ندارم این وب نظر داشته باشه فقط

شعر و مطالب شما عزیزان برام مهمه و آنها را درج می کنم.


اگر دوست دارید بهتون سر بزنم ادرس وبتون را بدید دوست ندارم ازم ناراحت شید

راستی یه چیز مهم من تک فرزندم ابجی ندارم متاسفانه.توی عالم واقعی دوست دخترندارم

هرچی هست تو وبه فدای همتون.اُمید


یه توصیه:

اگر ناشناسی که اصل و نسب نداشت و از دهانش فاضلاب بیرون ریخت جوابش را ندهید

درغیر این صورت تازه می شوید مثل او


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 14:33  توسط امید  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393ساعت 18:55  توسط امید  | 

شبگرد تنها

غرش نکن اسمان...بیشترازمن نمیتوانی بباری...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 14:2  توسط امید  | 

دریا جون

از درخت محبت بیاموزیم سایه اش را، از هیزم شکن هم بر نمی دارد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 17:0  توسط امید  | 

دریا جون

از درخت محبت بیاموزیم

سایه اش را، از هیزم شکن هم بر نمی دارد

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 21:7  توسط امید  | 

دریا جون

عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه‌ای با آهو
برکه‌ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
...عشقبازی به همین آسانی است
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
...عشقبازی به همین آسانی است
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج‌ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم کنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آن‌ها بزنی
مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند
...عشقبازی به همین آسانی است
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مرداد 1393ساعت 21:6  توسط امید  | 

دریا جون

در سال ۱۹۰۴ میلادی، یک کشاورز تگزاسی در شرف ورشکستگی بود. خشکسالی فاجعه آمیز سراسر زمینش را فرا گرفته بود. محصولاتش از بی آبی پژمرده شده و گله های گاو و گوسفند و اسب هایش به بیماری لاعلاجی مبتلا گشته بودند.او در اوج نا امیدی سرانجام پیشنهاد یک کمپانی عظیم نفتی را که معتقد بود در زمین های او نفت وجود دارد، پذیرفت و قراردادی به امضاء رسید. بر طبق قرار داد مقرر شده بود آنها با سرمایه کمپانی نفتی پس از برپایی دکل و مته های حفاری در زمین او اقدام به حفر چاه نمایند و اگر نفتی کشف شود از محل سود آن درصد قابل توجهی به او تعلق گیرد. کشاورز بینوا واقعا چاره دیگری پیش رو نداشت. او شدیدا بدهکار بود و به زحمت می توانست نان بخور و نمیری از زمین خود در آورد. در کمال تعجب و شور و شعف وصف ناپذیر، چند ماه از عقد قرار داد نگذشته بود که کشاورز موفق به کشف نفت در زمین خود شد. در واقع، زیرزمین او سرشار از نفت بود و این در حالی بود که او و خانواده اش از فرط گرسنگی برا ی کاشت و باروری زمین شان شب و روز جان می کندند. استعداد و قابلیت های فردی نیز شباهت زیادی به همین چاه نفت دارند. آنها معمولا در زیر سطح ظاهری قرار دارند و به ویژه در لحظات بدبختی و پریشان حالی منتظر کشف شدن هستند. “من زیر و بم های زندگی را به فصول سال تشبیه می کنم. هیچ فصلی همیشگی نیست. در زندگی نیز روزهایی برای کاشت، داشت، استراحت و تجدید حیات وجود دارد. زمستان تا ابد طول نمی کشد و اگر امروز مشکلاتی دارید بدانید که بهار هم در پیش است.آنتونی رابینز”مشکلات افراد موفق کم تر از افراد شکست خورده نیست.تنها یک دسته از مردم هستند که هیچ مشکلی ندارند. آنها که در گورستان خوابیده اند. تفاوت موفقیت و شکست در اتفاقاتی که می افتد نیست، بلکه تفسیر ما از این اتفاقات و عکس العمل ما در برابر حوادث است که این تفاوت را ایجاد می کند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 0:28  توسط امید  | 

تبسم

کــودکــــ که بودم

بــاران زیاد مــی بارید

راز نــم نـــم بــاران های کــودکــی ام

آنگــاه برایم جــان گـــرفت ...

کــــه چــشمانــم چــتر همیشــه بــارانــی روزگــار شُــد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 0:22  توسط امید  | 

مریم خانم

سلام
ما که باشیم برای دیگران دعا کنیم
اگر انسان در وقت افطار دعا کند حتما دعا مستجاب خواهد شد(اگر واقعا روزه دار واقعی باشیم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 14:36  توسط امید  | 

سلام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 14:34  توسط امید  | 

سعیده

انصاف نیست …

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی …

و آنقدر بزرگ باشد …

که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی …

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 23:44  توسط امید  | 

دریا جون

نماز روزه باشه، برامنم دعا کن
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند، چه تلخ است قصه ی عادت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 23:44  توسط امید  | 

دریا جون

عصر يك جمعه دلگير،

دلم گفت: بگويم، بنويسم

كه چرا عشق به انسان نرسيدست،

چرا آب به انسان نرسيدست،

و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست

بگو حافظ دل‌خسته ز شيراز بيايد،

بنويسد كه هنوزم كه هنوز است،

چرا يوسف گم‌گشته به كنعان نرسيدست و

چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست

عصر اين جمعه دلگير،

وجود تو كنار دل هر بي‌دل آشفته شود حس

كجايي گل نرگس؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 12:32  توسط امید  | 

دریا جون

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود، روی تابلو نوشته شده بود:« من کور هستم خواهش می کنم کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او نیز چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، رزونامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های خبرنگار، او را شناخت و از او خواست برایش بخواند که بر روی تابلو چه نوشته اشت؟ روزنامه نگار جوا داد:« چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته ی شما را به شکل دیگری نوشتم.» و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او نوشته شده بود:« امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!»

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 12:32  توسط امید  | 

دریا جون

بخوان دعاي فرج را دعــــــــــا اثــــــر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد

بخوان دعاي فرج را و عـافــيــت بـطـلـــب که روزگار بســـي فتنه زير ســـر دارد

بخوان دعاي فرج را کـه يـوسـف زهــــــرا ز پشت پرده ي غيبت به ما نظـر دارد

بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه ي سبز که آخرين گل سرخ از همه خبـــر دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 12:31  توسط امید  | 

دریا جون

داستان کوتاه زیر، خلاصه ای است از کتاب « چکه ی مرغ مگس خوار»:

جنگل آتش گرفته بود. تمام حیوانات به گونه ای سعی در فرار از بلا و مصیبت داشتند. در این میان تنها مرغ مگس خوار کوچک بارها و بارها بر فراز آتش رفته و قطره آبی که در نوک خود حمل می کرد، بر روی آتش می ریخت. حیوانات در حالی که به او می خدیدند، می گفتند:« او چه هدفی دارد؟!» مرغ مگس خوار در جواب آنها گفت:« من اکنون آنچه را می توانم، انجام می دهم.»
نتیجه:
این داستان کوتاه شاید داستانی کودکانه به نظر برسد، اما محبوبیت زیادی در دنیا دارد. در گزارشی، دانش آموزان و دانشجویان ژاپنی در مورد « آنچه اکنون می توانم، انجام می دهم.» با هم فکر و بحث می کنند… دختری در حالی که وسایل برقی را از پریز می کشید، می گوید:« آنچه اکنون می توانم، انجام می دهم.» و خیلی های دیگر…

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 12:29  توسط امید  | 

دریاجون

ways for better future: learn to accept changes and your inabilities, if you need help call help, fight with your problems straightly, accept your mistakes, take responsibility of yourself completely, and tell the fact especially to yourself

شش راه برای قدم برداشتن به سوی آینده ای بهتر: یاد بگیرید تا تغییرات و نقاط ضعفتان را بپذیرید. اگراحتیاج به کمک دارید درخواست کمک کنید. مستقیما با مشکلات خود درآمیزید. اشتباهات خود رابپذیرید. مسئولیت کامل خود را به عهده بگیرید. واقعیت رابگوئید مخصوصا به خودتان.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:58  توسط امید  | 

دریاجون

روزی معلمی از شاگردانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو برگ کاغذ بنویسند و جلوی هر اسم، یک خط، جای خالی بگذارند… سپس از آنها خواست که درباره ی قشنگ ترین چیزی که می توانند در مورد هر کدم از همکلاسی هایشان، بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه ی وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از بچه ها پس از اتمام، برگه ی خود را به خانم معلم تحویل داده و کلاس را ترک کردند. روز دوشنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم خود آن فرد آورد و در نهایت برگه ی مربوط به هر دانش آموز را به خود آن فرد تحویل داد. شادی خاصی، کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید: « واقعا؟»، « من نمی دانستم که دیگران این قدر مرا دوست دارند!» و …

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد و معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد این موضوع به بحث و صحبت پرداختند یا نه؟ آن تکلیف، هدف معلم را بر آورده کرده بود… دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند. با گذشت سال ها، بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند. چند سال بعد، یکی از دانش آموزان در جنگ ویتنام کشته شد و خانم معلم در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا به حال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آووردند و معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع( وداع) بود. به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید: آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد: بله. سرباز ادامه داد: مارک همیشه در صحبت هایش از شما یاد می کرد. پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار دور هم جمع شدند. پدر و مادر مارک نیز در آنجا بودند و آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک، در حالی که کیف پولش را از جیب بیرون می کشید به معلم گفت: ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. او با دقت، دو برگه ی کاغذ فرسوده دفتر یاد داشت را که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:57  توسط امید  | 

باران

زندگی دیکته ای نیست که آن را به ما گفته بودند و گفته باشند و خواهند گفت !!!
زندگی انشایی است که تنها باید خود بنگاریم ؛

باشد که موضوع انشای زندگیت "خدا" ،
مقدمه اش "عشق او" ،

و انتهایش "نگاه او" باشد ...




آمیــــــــــــــــــــــــــــــــن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 19:57  توسط امید  | 

دریا

دریا چـــه دل پاک ونـــجــــــــیبـــی دارد
چـندیـــسـت کـه حالات عـجـــیبی دارد
ایـن موج کـه سربـه صـخره هامی کوب
دبا مـــن چـــه شـــباهت عـجـیــبی دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 19:57  توسط امید  | 

دریا

دور بـــودن از عزیزان مشـکـــل اسـت
امتحان باوفایی درجدایی حاصل است
گـــرچـه مـن دورم زپــیــشت ای عزیز
دوریـــــت دریا و یادت ساحـــــل است

ویرانه نه آنســت کـه جمشــید بنا کردویرانه نه آنست کـــه فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست صــد بار فرو ریخت

ویرانه نه آنســت کـه جمشــید بنا کرد
ویرانه نه آنست کـــه فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست صــد بار بنا کــرد ودگر بار فرو ریـــخــت


یـک شاخـه گل و یک دنـیا مـــهربـــونی
تقدیم به تو که هم گلی وهم مهربونی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 19:56  توسط امید  | 

دریا

قلمت را بردار ،

بنویس از همه خوبیها ، زندگی , عشق ، امید

و هر آن چیز که بر روی زمین زیبا است

گل مریم ، گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنویس که چون یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بینویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد

قلمت را بردار ، روی کاغذ بنویس :

زندگی با همه تلخی ها شیرین است ... :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 19:56  توسط امید  | 

دریا

همیشه تو آسمون از یک ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره

پس هر وقت آسمون دلت ابری شد

با ابرا نجنگ ،

فقط کمی اوج بگیر ... :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 19:55  توسط امید  | 

دریا جون

دریا چـــه دل پاک ونـــجــــــــیبـــی دارد


چـندیـــسـت کـه حالات عـجـــیبی دارد


ایـن موج کـه سربـه صـخره هامی کوب


دبا مـــن چـــه شـــباهت عـجـیــبی دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 20:46  توسط امید  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 23:43  توسط امید  | 

عشقم گلدیس

سلام عزیزدلم وبلاگت خیلی قشنگه 

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی

تا بداند درد بی کسی و هم قفسی ولی تو بودی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1392ساعت 23:47  توسط امید  | 

زهرا

وای از نیمه شبی ک بیدار شوم..... تو را بخواهم و خود را در آغوش دیگری بیابم!!!


خخخخخ فقط خواسم اعلام وجود کنم.... وب زیبایی داری موفق باشی رفیق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 18:14  توسط امید  | 

سحر

معنای سكوتم بخشیدن او نیست !!!

لعنتی

ضربه اش لالم كرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 12:12  توسط امید  | 

ریحان

گفــتي خـودت را جـاي مـن بگـذار ...
گـذاشـتم ...
مي بيـــني ...
امّـــا نــرفتــه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 21:2  توسط امید  | 

ریحان

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم ...
نام مرا گذاشتند "با جنبه" بی انکه بدانند
خندیدم تا کسی صدای شکسته شدن قلبم را نشنود…!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 21:1  توسط امید  | 

مطالب قدیمی‌تر